محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
215
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
پس چون سخن بدينجا رسيد پيغمبر عليه السّلام از منبر فرود آمد و باز خانه شد . پس على بن ابى طالب و اسامة بن زيد را پرسيد و گفت : شما هر چه از عايشه دانيد مرا راست بگوييد . و اسامه اندر خانهء پيغمبر پرورده بود ، گفت : من از عايشه هيچ چيز نديدم هرگز نه به كردار و نه به گفتار ، و بدين سوگند خورم . على گفت : يا رسول الله ، خويشتن را از اين سخنها برهان كه اندر جهان زنان بسيارند ، و چون ترا دل بر اين به تهمت شد ، ديگرى بگزين . پس پيغمبر عليه السلام بريره را بخواند ، و او كنيزكى بود از آن پيغمبر ، و او را سوگند داد كه هر چه تو از عايشه دانى راست بگوى . بريره سوگند خورد كه من اندر عايشه هيچ عيبى نشناسم و نديدم مگر آنكه من گوسپند پروردمى ، پس خمير كردمى به سبوى نان پختن ، عايشه را گفتمى اين خمير را نگاه دار ، او بخفتى و آن خمير گوسپند بخوردى . و پيغمبر عليه السّلام پس از آن برخاست و سوى عايشه اندر شد ، و بو بكر را و عايشه را و مادرش را بنشاند و گفت : يا عايشه ، دانى كه مردمان اندر تو چه همىگويند و اين حديث فاش گشت و مرا دل تنگ شد ، و اندر اين جهان كس معصوم نيست و بىگنه نيست . اگر تو از اين كه همى گويند چيزى كرده اى توبه كن و عذر خواه تا خداى گناه ترا عفو كند . عايشه آب از چشم فرو گذاشت و سر بر زانو نهاد و همى گريست . بو بكر گفت : اى دختر ، گريستن سود ندارد ، ترا پيغمبر سخنى همى گويد جواب ده . عايشه سر برداشت و گفت : چه گويم و مرا به خداى از اين سخن توبه نبايد كردن و از كس عذرى نبايد خواستن ، و من از اين سخن بىگناهم و اگر چند با شما بسيار بگويم شما مرا استوار نداريد ، و ليكن من با شما آن گويم كه پدر يوسف گفت با برادران يوسف : * ( فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَالله الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ 12 : 18 ) * ، و اين كار را جز خداى عزّ و جلّ پيدا نكند ، و اگر همه جهان همى گويند تو ايشان را استوار ندارى الَّا كه خداى عزّ و جلّ از پاكى من ترا آگاه كند ، و مرا چندان مقدار نيست كه از بهر من آيت آيد مگر بر زبان جبريل عليه السّلام ترا باز نمايد يا به خواب ببينى ، و من اميد دارم بدين كه همى گويم . پس پيغمبر عليه السّلام هم آنجا نشسته بود كه جبريل آمد و آيت بر وى خواند . و